Public Radio of Armenia
transparent

 گوشه ای از ادبیات  ارمنی

transparent
transparent
transparent
 

گنجینه ای از ادبیات ارمنی

با ترجمه آرسن دانیلیان

 

زندگی -  / اثر یقیشه چارنتس/
مرگ من -   /پطروس دوریان/
چه می گویند -   /پطروس دوریان/
سیاهتر از سیا - ه  /پطروس دوریان/
دست رد -   /پطروس دوریان/

یقیشه چارنتس
زندگی

زندگی چونان نغمه، چونان آسمان لایتناهی است،
زندگی چون  اخترانی  گمگشته  هزار نام است.
زندکی شراره ایست در باتلاقها، هست و نیست،
زندگی رهزویست، میهمانیست ناخوانده که باید بیاید.
زندگی چو نان نغمه، چونان آسمان لایتناهی است،
زندگی چون  اخترانی  گمگشته  هزار نام است.

هستند میهمانانی نامرئی، که می آیند،
بی سخن و بی صدا در آغوش  سکوت.
می آیند و می زیند و می گذرند،
نه دری می گشائیم،  نه دری می بندیم.
نه نامی دارند، نه سایه ای، نه صدائی،
خاموش می آیند و می زیند و می گذارند.
در این  دنیا بی در و پیکر
چرا می آیند و چرا می گذرند؟ درک نمی کنیم.
تنها آنگاه که اندوهی  بی انتها و ژرف
بهر سو بال می گسترد،
با حسرتی بی فرجام ناگه احساس می کنیم،
که کسی  دیروز آمده و رفته و باز نخواهد گشت.

پطروس دوریان
مرگ من

گر رنگ باخته عفریت مرگ
با لبخندی ابدی فرود آید،
درد و روحم فنا شوند،
بدانید هنوز هم زنده ایم.

گر بالین مرگم
چونان نزار شمعی میرا
انوار سرد بیافشاند،
بدانید هموز زنده ام.

گر با پیشانی تدهین از اشک،
تنم را چون صخره ای سرد،
کفن پوش در تابوتی سیه نهند،
بدانید هنوز زنده ام.

گر با طنین غم بار ناقوسها
آن خنده های مرتعش و بیرحم مرگ،
تابوتم سنگین گام ره بسپرد،
بدانید هنوز هم زنده ام.
گرآن مردان رثا گوی
سیه جامعه،گرفته روی
بهر سوی دعا و دود کندر افشانند،
بدانید هنوز زنده ام.

گر مزار را بیارایند،
و با ناله و سوگی جانکاه،
عزیزانم از من جدا شوند،
بدانید همیشه زنده ام.

لیک گر بی نشان ماند
در گوشه ای زین جهان گور من،
و بپژمرد یادگارهایم،
آه ... آن زمان من خواهم مرد.  

پطروس دوریان
چه می گویند؟

بمن گویند "چرا خاموشی؟"
آه، مگر واژه یا جمله ای دارد
صبحگاهی که به ناگاه شعله ور میگردد،
چون، او نیز مثل من نقشی است از بینهایت.

بمن گویند "با نشاط نیستی،
چگونه میتوان اندوهگین  نبود، چون یکایک
ریختند ستارگان سرم...
لیک از قلبم نگذشت پگاهی.

بمن گویند "با نشاط نیستی،
چونان دریاچه مات و مرده ای،
چهره و نگاهت نزارند".
آه، کف امواجم در ژرفای وجودم نهان است.

بخود گویم "رسیده واپسین دم  زنذگانیت،
در آغوش  سیه مادر ثانویت پناه گیر،
گوری که تو در آغوش آن خواهی جست
وردها، طپشها، پروازها و ستاره ها را".

 

 پطروس دوریان
سیاهتر از سیاه

زمانی بود که روحم چونان اخگر اختران
بالهائی پروانه آسا داشت،
رؤیاها  پیشانی  آتشینم را میسوزاندند
همانند ابرهای شامگاهان.

ولی اکنون، قطرات یخ زذه اشکهای تلخ
زیر سینه ام متحجر میشوند
و توده های ابرهای سیه فام
میخواهند قلب مرا و این آفتاب  را خاموش سازند.

فقط روزی  چند از عمرم
مطلا شدند در شوربختی ها،
روزهائی که واحه ای
در کویر پرمحن زندگیم گشتند.

روزها تنها میشدم،تا آخرین روز
رسوبات تلخ زندگیم را
در ابرهای برق گونه این آسمان
و در این گلها و مرغزارها بریزم.

عشق و زندگی را جذب می کردم
تا شعله های آتش مغموم این غروف
ترغیب کند مرا بگفتن وداع،
وداع آتشین  این واپسین دم.

زمانی بود که من گلهائی سرشار
و ستارگانی بیشمار داشتم،
تقدیر سیاهم  چشم  دیدن  آنها را نداشت،
آن گلها را از قلب من چید و بیغما برد.

معشوقه ای داشتم،
گرچه چشمان او سیاه بودند
لیک این چشمها سوگواری نمیدانستند...
او فرشته ای بود، فرشته بی بال.

روزی رؤیائی سیاه و لرزان
مرا به سوی گودالی  سیاه راند،
آنجا میخکوب شده بودم با قلبی پر طپش
و دیدگان من به تابوتی دوخته ماند.

افسوس گلها و ستارگان او را
آن گودال سیاه می بایست به آرامی فرو میبرد،
بوسه ای سرد بر پیشانی اش نهادم،
هیهات، این آخرین هدیه ام بود.

و آن زمان صدای خاک را شنیدم،
خاک سیاهتر از سیاه، بسختی بسخن درآمد
و سرپوش ماتم زده تابوت چوبی را بستند...
دوزخی نفرین برآن  روزهای سیاه.

آن خاک سرد را درون قلب تهی ام
ریختند با پرشدن گودال سیاه،
و این دنیای بی لبخند را
بستند در برابر تا ابد....

پطروس دوریان

دست رد

حوشه ای آژنگ،  انبوهی صاعقه،
دوزخی نفرین، روحم  را مجروح ساخت.

خواستم او را بپرستم،
جونه زذن و لبخندهای او را،
خواستم دل بندم به اختران  چشمهای سیاهش،
به آن تخیلی  که به تیرگی گرایش میدهد
پیشانی درحشان ماه را
وآن بسان ابری است
که چهره ماه را می آراید.

شبی ماتم، دره ای ناله،
متزلزل کرد روح و کالبدش را.

خواستم پیوسته کنارش باشم،
به طنین قلبش نزدیک شوم،
بیاشامم راح روحش را ودم زنم در هوایش
و تنها یکبار لمس کنم
طره مواجش را
 که گستره است
بر گردن برف گونه اش.

اقیانوسی از شکوه یکباره خروشید،
"مرا میازاری"  استغاثه کرد.

خواستم چنگی باشم
تا بنالم زیر پنجه هایش
و مفتون روح  ژرفش شوم،
چون تصویری لرزان
خود را از یاد بردم
و تنها اندیشه نورانی اش باشم،
نوری که هرپرتو ازآن زاینده رؤیائی است.

ضربه ای سهمناک  چون رعد  بلرزه افکند ارکان روحم را ،
فریاد برآورد "مرا تو نتوانی دوست داشتن".

چه عبث قلبم در برابرش ضجه زد،
دل همچون گل در شنزاران رایحه نمی افشاند.
پیشانی رنگ باخته ام را باو نمودم،
باو نمودم دیده اشکبار وسینه و آغوشم را،
چه عبث لبهایم  لرزیدند
و چه آشکارا عشق او را طلبیدم.

از من دور شد و گفت
"عشق تو برایم بس است، به امید دیدار".

اثیران اندیشه ام بخروش درآمدند،
روحم صاعقه  زده شد،
 رؤیاها در درونم خاکستر شدند،
و تقدیر شوم از آسمان به نیشخند زهر گشود.
گودالی که روی من لب به سخریه  گشوده بود
گودال پرسکون  گورم بود...

خوشه ای آژانگ، انبوهی  صاعقه،
دوزخی نفرین، روحم را مجروح ساخت.

بشنوید

 

 

 
transparent
© 2006-2012, رادیوی عـمومی ارمنستان
transparent
bottom